تبليغاتX
بمیرد زندگی با خاطراتش!!((لعنت به عشق))

بمیرد زندگی با خاطراتش!!((لعنت به عشق))

آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم احساس سوختن به تماشا نمیشود

وداع!!

سلام!!

۸۸/۶/۱ رو به یاد داشته باش.

منم آشخور شدم.

معلوم نی کی بیام ولی حتما میام.

تنهام نذاری؟؟

مر۳۰

این واسه همه دوستام بود ولی تک تک.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 18:51  توسط امیرحسین  | 

زمان به من آموخت!!!!!!!!

زمان به من آموخت : که دست دادن معني رفاقت نيست ، بوسيدن قول

ماندن نيست ، و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست

زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل

 خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي

 هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 18:46  توسط امیرحسین  | 

بخون!!

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد:
 
می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.
 
روزی دریک مراسم همسرایی, تصویر کامل مسیح را در چهرة یکی از جوانان همسرا یافت.
 
جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت.
 
تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز بری یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود…کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.
 
نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت.
 
گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.
 
وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!"
 
داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟!
 
گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پراز رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرة عیسی بشوم!"
 
می توان گفت: نیکی و بدی یک چهره دارند ؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 18:45  توسط امیرحسین  | 

خیلی دلم گرفته از خیلی ها!!!

سلام!

۷سال از اولین روزی که واسه خودم باشگاه وا کردمو شدم استاد گذشت.

همه دوران قهرمانیمو فراموش کردم تا یسره باشم پا شاگردام.

الآن چی؟

تنهای تنها!!

نه قهرمانیو دارم نه .........

چرا؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 18:41  توسط امیرحسین  | 

فقط همین!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 18:23  توسط امیرحسین  | 

دیگه کی؟

فرصت نمانده که خود را صدا کنم
فکری به حال این دل یک لا قبا کنم
دریا بیاورید که افتاده ام به خاک
تا کی به حوض خالی دل اکتفا کنم
وقتی که گوش شهر پر از پنبه می شود
به چه امید دست شما را صدا کنم
افسوس دست های مرا وا نمی کنند
تا من برای زخم گلوتان دعا کنم
آن کعبه ای که چشم شما می دهد نشان
باید نماز پشت به قبله ادا کنم
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 11:33  توسط امیرحسین  | 

ضربانم این بود ولی..........

Click to view full size image
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 11:24  توسط امیرحسین  | 

قانون خدا!!!

از طرف سوشیانت عزیز!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 19:28  توسط امیرحسین  | 

اینگونه شدم بنده!!!!

بگذار که با گریه خود شاد بمانم

 

            آنم که چو ویران شوم  آباد بمانم

 

         در بال و پر خود زدم  آتش که بسوزم

 

             زان پیش که در پنجه صیاد بمانم

 

             من نام خود از دفتر ایام زدودم

 

         چون نیستم آن قصه که در یاد بمانم

 

        ناشادی ما گر سبب شادی غیرست

 

           شادم که بمانم من و ناشاد بمانم

 

     جز بر کرم دوست نیازی به کسم نیست

 

          اینگونه شدم بنده که آزاد بمانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 19:48  توسط امیرحسین  | 

آه!!!

آه مجنون

 

         بوی لیلا

 

                  می دهد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 19:46  توسط امیرحسین  | 

دوستم داری؟

دوستت دارم را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام!!

تو هم ای خوب من!!  این نکته به تکرار بگو!

این دلاویز ترین شعر جهان را همه وقت

نه به یکبار و به ده بار  که صد بار بگو!!

((دوستم داری؟)) را از من بسیار بپرس

( دوستت دارم) را با من بسیار بگو!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 14:57  توسط امیرحسین  | 

ابهام!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 10:53  توسط امیرحسین  | 

جدایی!!!!

به لب های تو می سازم کلامی
سرود آشنایی یا سلامی
ندارم جز غم عشق تو در سر
ولی افسوس که از من جدایی
*
نمی دانی چه شوری در سرم بود
نمی دانی چه شوقی در پرم بود
نمی دانی چه بودم آن زمان ها
کجا روز جدایی باورم بود
*
جدایی نقطه پایان ما نیست
کسی یاریگر ما جز خدا نیست
جدایی هم سرود دیگر ماست
کسی آگه ز راز ما دوتا نیست
*
جدایی اولش بی خانمانیست
جدایی آخرش یک یادگاری ست
صفوف خاطرات تلخ و شیرین
که آن هم صحنه ای از زندگانی ست
*


جدایی ساکت و خلوت نشین است
فضای خالی یک همنشین است
دلم آهسته در گوشم چنین گفت:
جدایی هم قشنگ و دلنشین است
*
اگر پایان غم هایش تو باشد
جدایی بهترین حرف زمین است

.........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 10:51  توسط امیرحسین  | 

گنه کردم!!!!

گنه كردم گناهي پر ز لذت
درآغوشي كه گرم و آتشين بود
گنه كردم ميان بازواني
كه داغ و كينه جوي و آهنين بود
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
گنه كردم چشم پر ز رازش
دلم در سينه بي تابانه لرزيد
ز خواهش هاي چشم پر نيازش
 در آن خلوتگه تاريك و خاموش
پريشان در كنار او نشستم
لبش بر روي لبهايم هوس ريخت
 ز اندوه دل ديوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا مي خواهم اي جانانه من
ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش
 ترا اي عاشق ديوانه من
هوس در ديدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در ميان بستر نرم 
 بروي سينه اش مستانه لرزيد
گنه كردم گناهي پر ز لذت
كنار پيكري لرزان و مدهوش
خداوندا چه مي دانم چه كردم
در آن خلوتگه تاريك و خاموش!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 10:40  توسط امیرحسین  | 

احساس شیشه ای!!!!!!!!!!!1

میگویند شيشه احساس ندارد!          

      اماوقتي روي شيشه بخار گرفته اي نوشتم

دوستت دارم

 

آرام گريست....

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 12:53  توسط امیرحسین  | 

برو !!!!

برو اي دوست برو!

برو اي دختر پالان محبت بر دوش!

ديده بر ديده ي من مفکن و نازت مفروش...

من دگر سيرم... سير!...

به خدا سيرم از اين عشق دوپهلوي تو پست!

تف بر آن دامن پستي که تورا پروردست!

کم بگو ، جاه تو کو؟! مال تو کو برده ي زر!

کهنه رقاصه ي وحشي صفت زنگي خر!

گر طلا نيست مرا ، تخم طلا، مَردم من،

زاده ي رنجم و پرورده ي دامان شرف

آتش سينه ي صدها تن دلسردم من!

دل من چون دل تو، صحنه ي دلقک ها نيست!

ديده ام مسخره ي خنده ي چشمک ها نيست!

دل من مامن صد شور و بسي فرياد است:

ضرباتش جرس قافله ي زنده دلان

تپش طبل ستم کوب، ستم کوفتگان

چکش مغز ز دنياي شرف روفتگان

«تک تک» ساعت، پايان شب بيداد است!

دل من، اي زن بدبخت هوس پرور پست!

شعله ي آتش« شيرين» شکن«فرهاد» است!

حيف از اين قلب، از اين قبر طرب پرور درد   

که به فرمان تو، تسليم تو جاني کردم،                                                   

حيف از آن عمر، که با سوز شراري جان سوز

پايمال هوسي هزره و آني کردم!

در عوض با من شوريده، چه کردي، نامرد؟

دل به من دادي؟نيست؟

صحبت دل مکن، اين لانه ي شهوت، دل نيست!

دل سپردن اگر اين است! که اين مشکل نيست!

هان! بگير!اين دلت، از سينه فکنديم به در!

ببرش دور ... ببر!

ببرش تحفه ز بهر پدرت، گرگ پدر!!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 10:40  توسط امیرحسین  | 

از عشق پیش من نگو!!!!!!!!!!!!!!!!

سخن از عشق نباید گفت،
«دوستت دارم» یک جمله بی معناست!
عشق چیزی نیست که بخواهم آنرا
مثل یک بسته اهدایی در جشن تولد،
به تو تقدیم کنم
اگر عاشق باشم
چشمهایم به تو می گویند
دستهایم به تو می گویند
اگر عاشق باشم
می توانی، حتی
از نفسهایم احساس کنی
عشق محتاج به ظاهر سازی
عشق محتاج به زیبایی نیست
سخن از عشق نباید گفت
سخن از عشق نباید زد ....!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 12:21  توسط امیرحسین  | 

قلبمو دیدی؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 21:28  توسط امیرحسین  | 

گناهت اینه!!!!!!!!!!

گناه اول تو ان سلام بی جا بود

وبا کمال تاسف گناه یادت نیست....

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 12:14  توسط امیرحسین  | 

واسه بی ادب کوچک............

ساحل افتاده گفت : « گر چه بسي زيستم

هيچ نه معلوم شد آه كه من كيستم


موج ز خود رفته اي، تيز خراميد و گفت :

« هستم اگر مي روم گر نروم نيستم . »

« هستم اگر مي روم گر نروم نيستم . »

« هستم اگر مي روم گر نروم نيستم . »


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:0  توسط امیرحسین  | 

ههههههههههههههههههههههههههههههه!!!

عزیزانم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:3  توسط امیرحسین  | 

به بهترینها!!!!!!!!!!!!

بهترين دوست اگه نيستي، لااقل بهترين دشمن باش، غمخوارم اگه نيستي،

لااقل بزرگترين غمم باش، هرچه هستي بهترين باش، چون بهترين ها

هميشه در خاطر مي مانند، پس در خاطرات بدم بهترين باش!!

              

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 11:0  توسط امیرحسین  | 

سواد عشق!!

آنگاه كه با دستانت واژه عشق را بر قلبم نوشتي سواد نداشتم اما به 

دستانت اعتماد داشتم حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود اعتماد

ندارم!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 11:54  توسط امیرحسین  | 

آخر دنیا!!!!!!!!!!!!!

 آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه به یادت دادیم

پر زدن نیست که در جاست بخند

آدمک نغمه آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست بخند

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 12:22  توسط امیرحسین  | 

حس روز!!!!!!!!!!!!!!!!

 

     در سکوتی که به انداره یک تنهایی ست

                                            هیچ کس وسعت اندوه مرا حدس نزد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 12:19  توسط امیرحسین  | 

میخوامت..........

 

                                                         

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 11:59  توسط امیرحسین  | 

دلیل ترک!!!!!!!!!!!

اگر روزي تركت كردند،بدان با تو بودن لياقت مي خواهد!!!
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 16:42  توسط امیرحسین  | 

شعر دوستم حامد!!(کلاغ پیر62)

استكانها را بیاور عصر جمعه توی باغ                      با كمی نان‌و پنیر و چای تازه داغ داغ

 

پشت پرچین لای گلها سایه‌ات گم می‌شود            سایه‌ات گم می‌شود تا از تو میگیرم سراغ

 

از كنارم رد شدی تنهایی من رنگ باخت                  چندمین بار است می‌گویم چه گویم از فراغ

 

خسته شد دستان من در انتظار بودنت                   استكانها را بیاور شب شد و من بی‌چراغ

 

تك چناران بلند باغ چشمم را گشود                        شوم بود این اتفاق تلخ نفرین بر كلاغ!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 11:51  توسط امیرحسین  | 

اینم واسه این که شیطونی نکنی!!!

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 12:8  توسط امیرحسین  | 

راز گل سرخ!!!!!!!!!!!

                                         
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 16:43  توسط امیرحسین  |