بمیرد زندگی با خاطراتش!!((لعنت به عشق))

آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم احساس سوختن به تماشا نمیشود

دریا!!!!!!!!!!

دریا برای مرغابی تفریحی بیش نیست،

اما برای ماهی زندگیست...

برای کسی که دوستت دارد

"زندگی"باش نه"تفریح"

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 19:18  توسط امیرحسین  | 

چارلز!!!

در زندگی خود هیچوقت چهار چیز را نشکنید.

اعتماد، قول، ارتباط و قلب.

شکسته شدن آنها صدائی ندارد ولی دردناک است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 0:15  توسط امیرحسین  | 

آلن استرایک

در این دنیا، خود را با کسی مقایسه نکنید، در این صورت به خودتان توهین کرده‌اید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 0:14  توسط امیرحسین  | 

آدولف هیتلر

اگر تو برنده باشی، نیازی نیست به کسی توضیحی دهی، اما اگر بازنده باشی،                        

نیازی نیست آنجاباشی تا به کسی توضیحی دهی.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 0:12  توسط امیرحسین  | 

ویلیام شکسپیر

سه جمله برای کسب موفقیت:

الف) بیشتر از دیگران بدانید.

ب) بیشتر از دیگران کار کنید.

ج) کمتر انتظار داشته باشید.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 0:10  توسط امیرحسین  | 

...........

در یک روز، اگر شما با هیچ مشکلی مواجه نمی‌شوید،

می توانید مطمئن باشید که در مسیر اشتباه حرکت می‌کنید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 0:9  توسط امیرحسین  | 

درسته؟؟؟؟

ملا نصرالدين وارد روستايي شد و
يکي ازاهالي
به او گفت
ملا تورا از طريق
الاغت مي شناسم
ملا جواب داد
اشکالي ندارد
چون الاغ ها يکديگر را،
خوب مي شناسند!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 19:10  توسط امیرحسین  | 

قانع باش!!!!

 قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت. قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد. سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند. اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. این کار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا به حال دیدم. مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه.

پائولو کوئلیو

نتیجه اخلاقی: اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود. و دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید، بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است. سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهم تر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 19:5  توسط امیرحسین  | 

پائولو کوئلیو!!!

جالب‌ترین خصوصیت بشر تناقض است!

به شدت عجله داریم بزرگ شویم و بعد دلمان برای کودکی از دست رفته‌مان تنگ می‌شود.

برای پول در آوردن خودمان را مریض می‌کنیم بعد تمام پولمان را خرج می‌کنیم تا دوباره سالم شویم.

طوری زندگی می‌کنیم که انگار هرگز نمی‌میریم و طوری می‌میریم که انگار هرگز زندگی نکرده‌ایم...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393ساعت 17:13  توسط امیرحسین  | 

ملا نصر الدين!!!!

يك روز ملا نصر الدين برای تعمير بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پايين هدايت كرد. ملا نمی دانست كه خر از پله بالا می رود، ولي به هيچ وجه از پله پايين نمی آيد. هر كاری كرد الاغ از پله پايين نيآمد. ملا الاغ را رها كرد و به خانه آمد . كه استراحت كند. در همين موقع ديد الاغ دارد روی پشت بام بالا و پايين می پرد .وقتی كه دوباره به پشت بام رفت ، می خواست الاغ را آرام كند كه ديد الاغ به هيچ وجه آرام نمی شود. برگشت . بعد از مدتی متوجه شد كه سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آويزان شده، بالاخره آلاغ از سقف به زمين افتاد و مرد.
بعد ملا نصر الدين گفت لعنت بر من كه نمی دانستم كه اگر خر به جايگاه رفيع برسد هم آنجا را خراب می كند و هم خودش را می كشد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393ساعت 17:12  توسط امیرحسین  | 

مامان!!!!!!!!!

مادری برای دیدنِ پسرش به محلِ تحصیل اون یعنی لندن رفت !
اونجا بود که متوجه شد یه دخترِ انگلیسی با پسرش هم اتاقیه !
مثلِ همه ی مامانای مسئولِ ایرانی کلی مشکوک شد ،
اما پسرش گفت : من میدونم چه فکری میکنی مامان !
ولی این دختره فقط هم اتاقیه منه !
یه هفته بعد از برگشتن مامانِ مسعود ، دختره به پسره گفت :
از وقتی مامانت رفته قندونِ نقره ی من گم شده !
یعنی مامانت اونو برداشته ؟
پسره گفت : غیرممکنه ولی بهش ایمیل میزنم !
تو ایمیل خودش نوشت :
مامان عزیزم ! من نمیگم شما قندونو از خونه ی من برداشتی ،
و درضمن نمیگم که برنداشتی ! اما واقعیت اینه که از
وقتی شما رفتی تهران قندون گم شده !
با عشق … مسعود !
روز بعد ایمیل مادرِ مسعود :
پسر عزیزم! من نمیگم تو با ویکی رابطه داری،
و در ضمن نمیگم که رابطه نداری !
اما واقعیت اینه که اگه اون حداقل یه شب تو تختخوابِ خودش میخوابید ، حتما تا حالا قندونو پیدا کرده بود !
با عشق … مامان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393ساعت 17:11  توسط امیرحسین  | 

جشن عقد.....

امشب شب عقدمه.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 23:11  توسط امیرحسین  | 

تولدم مبارک.....


8سال گذشت از اولین پست که گذاشتم.

 عمرم رفت ولی خوشحالم هنوز اینجام........

وبلاگم 8 ساله شد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 9:50  توسط امیرحسین  | 

درد.....


از دردهای کوچک است که آدم ها می نالند ،

ضربه اگر سهمگین باشد ،..

درد اگر بزرگ باشد ،..

آدم خودش لال می شود ...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 9:40  توسط امیرحسین  | 

انسان باش....


داشتن مغز دلیل قطعی برای انسان بودن نیست،


پسته و بادام هم مغز دارند...


برای انسان بودن باید شعور داشت!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1392ساعت 11:32  توسط امیرحسین  | 

عجیب.......

روزگار عجیبی استًٌ،
مرغمانًٌ تخم نمیگذارد ولی هر روز گاومان میزایدًٌٍ.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 12:5  توسط امیرحسین  | 

انگیزه..........


شاید وجودم به کسی آرامش نده

اما همین که حرص خیلیا رو درمیارم بهم انگیزه میده!!!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1392ساعت 22:9  توسط امیرحسین  | 

............


بهای سنگینی دادم تا فهمیدم :
کسی را که قصد ماندن ندارد ، باید راهــــی کرد !

سیمین دانشور

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1392ساعت 15:30  توسط امیرحسین  | 

jokkk


- پسره تو اعلامیه پدرش نوشته:

از وقتی رفتی گرمی از این خونه رفته…

یعنی خیلی ریز به موضوع خاموش کردن کولر اشاره کرده!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 8:35  توسط امیرحسین  | 

سرنوشت...........


هیچ کس ادامس شیک رُ واسۀ وجودش نمی خواد …


سرنوشت آدامس شیک ؛ بقیه پول بودنِ !

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1392ساعت 12:53  توسط امیرحسین  | 

زخم....

زخم ها خوب می شوند!
اما خوب شدن با مثل روز اول شدن، خیلی فرق داره!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت 14:6  توسط امیرحسین  | 

زن ها............


من برای دوست داشتنت
مدت ها است آماده ام ,
اما
امان از تو
امان از زن ها ,
همیشه دیر حاضر می شوید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1392ساعت 16:9  توسط امیرحسین  | 

...........


ﺁﻧﮑﻪ ﺑﺎﻭﺭﺕ ﺩﺍﺭﺩ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺟﻠﻮ ﺗﺮ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﺩ !!!

ﮔﻮﺗﻪ

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1392ساعت 14:57  توسط امیرحسین  | 

ﻟﻌﻨﺘﯽ ...

ﻫﯽ ﻟﻌﻨﺘﯽ ...
ﺍﻭﻥ ﻃﻮﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﺷﺎﯾﺪ ﻋﺎﺷﻘﺖ ﺑﻮﺩﻡ،ﺭﻭﺯﯼ !.....
ﻭﻟﯽ ﺑﺒﯿﻦ ﺑﯽ ﺗﻮ
ﻫﻢ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻡ،
ﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ ...
ﻓﻘﻂ ﮔﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﯿﺎﻥ،ﯾﺎﺩﺕ ...
ﺯﻫﺮ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺑﻪ ﮐﺎﻣﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ...
ﻫﻤﯿــــــــﻦ ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1392ساعت 12:40  توسط امیرحسین  | 

"مقصـــــــــــد"...........

"مقصـــــــــــد" ، مال شهرِ قصه ی بچــــــــــــگی هاست

دنیای آدم بزرگــــــــها، فقط جــــــــــــــاده دارد...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1392ساعت 17:22  توسط امیرحسین  | 

حرف دل......

ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻫﻔﺘﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺎﻩ ﻫﺎﺳﺖ ﺑﺎ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺳﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ...


ﺭﺍﺳﺘﯽ…. ﺗﻮ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺗﻦﻫﺎﯾﯽ ﺍﯾﻦ ﺍﯾﺎﻡ ﺭﺍ ﺳﭙﺮﯼ ﮐﺮﺩﯼ…؟!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1392ساعت 17:15  توسط امیرحسین  | 

دَســـــتـــِـــ خـالـی......

دَســــتــــ هــــایــَـــم خــالـــی اَنـــد • • •



جـایِ خــالــی دَســــتـِـــ تــو را هــــیـــــچ کــَــســ

                                                                                                                

بــَــرایــَــم پــُــر نــمـــی کــــنــد • • •



راســــتــــ مــــی گـــُـفــتــــ شـــــامــــلو:



" دَســـــتـــِـــ خـالـی را بـایــَـــد بــَـــر ســَـر کــــوبــیـــد

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1392ساعت 12:13  توسط امیرحسین  | 

گـذشـت......

او راحـت از مــَن گـذشـت..

اگــر خـُـدا هـَم از او راحــت بـُـگـذرد

مــَن از خــُـدا نـمـیـگــذرم...

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1392ساعت 2:37  توسط امیرحسین  | 

گرگ...........

گرگ همان گرگ است ٫

شغال همان شغال ٫

بین این همه حقیقت ...

تنها آدم است که آدم نیست !

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1392ساعت 23:53  توسط امیرحسین  | 

عصبی....


ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺳﺮﯾﻊ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﯾﻌﻨﯽ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 12:11  توسط امیرحسین  | 

مطالب قدیمی‌تر